دیوانه دل است ...


دیوانه دل است ...
دعایت میکنم من در میان ربنای سبز دستانم. دعایم کن سر سجاده سبزت . میان بغض چشمانت. گمانم هم دعای من بگیرد هم دعای تو. دعایم کن ... این قالب هدیه من به امیر حسین و هانیه هستش...
گل اقاقیا
ن : جواد ( خان دایی ) ت : جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ز : ٩:۳٤ ‎ب.ظ | +

به نام خدا

امروز صبح از دانشگاه که بر می گشتم درخت گل اقاقیا (بسم

الله گلی ) رو دیدم که  تازه گل  باز کرده بود و عطرش که عطر

بسیار خاصه تو خیابون پیچیده بود یک لحضه خاطره ای به ذهنم

خطور کرد که گفتم بیام تو سایت برای شما دوستان بنویسم تا

لحضه ای شما ها را ببرم به اون دوران و شاید هم لبخندی بر

لبانتان جاری بشه .

 

این خاطره برمیگرده به دوران مدرسه، دوران امتحانات خرداد ماه

 

این خاطره مربوط به این که پدر مادران این باور را به ما ها القاء

کرده بودن که اگر پرچم این گل که شبیه بسم است  . زیر

زبونت بزاری بری امتحان قبول میشی من هم هر موقع می

رفتم امتحان سر راهم درخت گل اقاقیا ( بسم الله گلی ) را می

دیدم  و چوناز بچگی قدم  از سایر بچه دراز تر  بود برام آسون

بود چیندش و با این خیال که همیشه برام آسونه چیدنش یک

روز از روزهای زیبای خدا که سال 1375 بود و من امتحان ریاضی

داشتم  و پنجم ابتدایی می خوندم و امتحانم نهایی و استانی

بود  من دیر کرده بودم مجبور شدم با تاکسی برم حوزه امتحان ،

 

اگر خاطرتون باشه تو پنجم ابتدایی تو مدرسه خودمون امتحان

نمی گرفتن مثلا من که دانش آموز مدرسه شهید میانجی بودم

حوزه امتحانم مدرسه مالک اشتر سابق و مدرسه نمونه شهید

باکری کنونی بود . بهتره حاشیه نرم و ادامه خاطره را براتون

تعریف کنم

 

بعله عرضم به حضور گلتون داشتم می گفتم دیر کرده بودم

حدودا 5  الی 10 دقیقه بهامتحان مونده بود رسیدم سر خیابون

مدرسه تو اون هین دنبال گل اقاقیا گشتم تا اینکه بچینم و

پرچمشو بزارم زیر زبونم ولی دریغ از درختی که سالم مونده

باشه و همه گل های پاینی رو چیده بودن و نتونستم گل رو پیدا

کنم و دوان دوان رفتم مدرسه ولی با چشم گریان مراقب که یک

آقای خوش سیما و مهربان بود وقتی منو دید که خیلی پکرم و

گریان از من جویا شد که محبوب زاده چرا گریه میکنی گفتم آقا

بسم الله گلی نتونستم پیدا کنم به شوخی گفت اومدی امتحان

یا چیدن گل گفتم آقا امتحان گفت : برای چی میخواهیش گفتم

بزار زیر زبونم  با چشم گریان گفتم آقا این امتحانو میوفتم ،

مراقب بعداز این که یک نیش لبخندی زد گفت  پسرم ایرادی

نداره الان برات گل شو میارم بزاری زیر زبونت بعدش گفت : مرد

که گریه نمیکنه من با صدای لرزان و گریان گفتم آقا سر راه

نتونستم بچینم قدم نرسید آخه همه بچه ها اون پاینیا رو چیده

بودن . گفت نگران نباش من یه دسته گل تو دفتر دارم که

یکی از بچه برام چیده میرم الان از اون میچینم برات میارم . من

تا اینو شنیدم خیلی خوشحالم شدم و گریم قطع شد بعدش

آقای مراقب برام آوردم سریع پرچم گل رو کندم زیر زبونم

گذاشتم و با گونه های خیس  شروع کردمبه نوشتن ورقه

امتحان شدم و بعد همه رو جواب دادم . وبا خوشحالی تمام

ورقه رو تحویل آقای مراقب دادم . و آقای مراقب گفت محبوب

زاده دیگه اشکاتو نبینما تو دیگه مرد شدی و با لهن شوخی

گفت زودتر ازدواج کرده بودی الان هم سن واندازه من یه پسر

داشتی تو دیگه مرد هستی گریه نکن باشه........ من هم گفتم

باشه آقا و حوزه رو ترک کردم

 

و الان هم که الانه به یاد اون خاطره میوفتم خندم میگیره و آرزو

دارم اون آقا مراقب که اسم فامیلشو هم نمی دونم هر کجا

هست موفق و سر بلند باشه.

 خاطره ای بود از حمید محبوب زاه بود به نقل از دوست بزرگوارمون 

انشالله شاد و سلامت باشید در پناه خداوند بزرگ و مهربان


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


تقدیم به مادران مهربان
ن : جواد ( خان دایی ) ت : یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ز : ۳:٤۳ ‎ب.ظ | +
 
شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر
 
آسمان
 
را گفتم
 
می توانی آیا
 
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
 
روح مادر گردی
 
صاحب رفعت دیگر گردی
 
گفت نی نی هرگز
 
من برای این کار
 
کهکشان کم دارم
 
نوریان کم دارم
 
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
 

 
شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر
 
خاک
را پرسیدم
 
می توانی آیا
 
دل مادر گردی
 
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
 
گفت نی نی هرگز
 
من برای این کار
 
بوستان کم دارم
 
در دلم گنج نهان کم دارم
 
 
شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر
 
این جهان را گفتم
 
هستی کون ومکان را گفتم
 
می توانی آیا
 
لفظ مادر گردی
 
همه ی رفعت را
 
همه ی عزت را
 
همه ی شوکت را
 
بهر یک ثانیه بستر گردی
 
گفت نی نی هرگز
 
من برای این کار
 
آسمان کم دارم
 
اختران کم دارم
 
رفعت وشوکت وشان کم دارم
 
عزت ونام ونشان کم دارم
 
 
شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر
 
آنجهان راگفتم
 
می توانی آیا
 
لحظه یی دامن مادر باشی
 
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
 
گفت نی نی هرگز
 
من برای این کار
 
باغ رنگین جنان کم دارم
 
آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم
 
 
شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر
 
روی کردم با بحر
 
گفتم اورا آیا
 
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
 
پای تا سر همه مادر گردی
 
عشق را موج شوی
 
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
 
گفت نی نی هرگز
 
من برای این کار
 
بیکران بودن را
 
بیکران کم دارم
 
ناقص ومحدودم
 
بهر این کار بزرگ
 
قطره یی بیش نیم
 
طاقت وتاب وتوان کم دارم
 
 
شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر
 
صبحدم را گفتم
 
می توانی آیا
 
لب مادر گردی
 
عسل وقند بریزد از تو
 
لحظه ی حرف زدن
 
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
 
گفت نی نی هرگز
 
گل لبخند که روید زلبان مادر
 
به بهار دگری نتوان یافت
 
دربهشت دگری نتوان جست
 
من ازان آب حیات
 
من ازان لذت جان
 
که بود خنده ی اوچشمه ی آن
 
من ازان محرومم
 
خنده ی من خالیست
 
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
 
خنده ی او روح است
 
خنده ی او جان است
 
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
 
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
 
 
شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر
 
کردم از علم سوال
 
می توانی آیا
 
معنی مادر را
 
بهر من شرح دهی
 
گفت نی نی هرگز
 
من برای این کار
 
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
 
قدرت شرح وبیان کم دارم
 
 
شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر
 
درپی عشق شدم
 
تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم
 
دیدم او مادر بود
 
دیدم او در دل عطر
 
دیدم او در تن گل
 
دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم
 
دیدم او درپرش نبض سحر
 
دیدم او درتپش قلب چمن
 
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
 
از دل سبزترین فصل بهار
 
لحظه ی پر زدن پروانه
 
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
 
بلکه او درهمه ی زیبایی
 
بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی
 
همه جا پیدا بود
 
همه جا پیدا بود
 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


روزت مبارک.....مادرم ، خواهرم
ن : جواد ( خان دایی ) ت : سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ز : ٧:٥٩ ‎ب.ظ | +
روزه مادر و زن به همه شما عزیزان
 
مبارک باشه 

 
میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم
 
و قله رفیع فضائلصدیقه کبری ،
 
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)
 
و هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر
 
را به همه مادران ، تبریک و تهنیت میگوئیم . . .
 
 
مادرم
 
ای زن، ای الطاف دستِ حضرتِ پروردگار
 
ای تو بهتر از همه هستی، به صد ره آشکار
 
خنده ات چون روشنایِ صبحِ هستی، پر ضیا
 
خنده ات چون دامنِ عرش خدا، مهدِ صفا
 
روزت مبارک
 
 
 
همسرم
 
سهم من از زندگی دستان پر مهر تو شد
 
می ستایم من تو را تا آخر عمر همسرم
 
در میان اوج تنهایی تو با من مانده ای
 
تا تو باشی من چه غم دارم ز دنیا همسرم
 
روزت مبارک
 
 

 
خواهرم
 
نام تو رازی نوشته بر بال پروانه هاست
 
گلها همه به نام تو مشهورند
 
آیینه های از انعکاس نام تو می خندند
 
و من تنها برای تو می گویم
 
زندگی کن تا زنده بمانم
 
روزت مبارک

 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


بخندیم با هم
ن : جواد ( خان دایی ) ت : جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ز : ۱:۱٠ ‎ب.ظ | +
قلبحکایت قورباغه و زنقلب
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد
که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.مژه

خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت
که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.مژه

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد!
او به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی،
سه آرزویت را برآورده می کنم.مژه

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد.مژه
قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم.
 
هر آرزویی که برایت برآورده کردم،مژه
۱۰برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!متفکر

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.مژه
آرزوی اول خود را گفت: من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.قلب

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شودقلب
و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.قلب

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم،مژه
کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند.
پس آرزویش برآورده شد.مژه

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم.
قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شودمژه
و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.مژه

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوستقلب
و آن وقت او هم مال من است.قلب
پس ثروتمند شد.قلب

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و
بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!ناراحت

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند.ناراحت
پس باهاشون درگیر نشین.ناراحت

قابل توجه خواننده های خانم؛ اینجا پایان این داستان بود.قلب
لطفاً ادامه را نخوانید! و کلی با خودتون کیف کنید اما !..قلب
..

...

..

..

..

..

..

..

..
قهقههقهقههمرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شدقهقههقهقهه

قهقههقهقههقهقههقهقههیوهووووووووووووووووووووقهقههقهقههقهقههقهقهه 
 
من مقصر نیستم این داستانه اینطوری بود...نگین دایی جواد نوشته ها...چشمک
 
همیشه شاد و سلامت باشین انشالله در کناره خانواده محترمتان

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


روز معلم بر همه معلمان عزیز مبارک
ن : جواد ( خان دایی ) ت : دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ز : ۸:٠۳ ‎ق.ظ | +
تقدیم به معلم عزیزم
 
 با تو همه‏ی رنگ‏های این سرزمین را آشنا می‏بینم.

با تو دریا با من مهربانی می‏کند.

با تو من در هر شکوفه می‏شکفم.

با تو من بودن را، زندگی کردن را، شوق را، زیبایی را

مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.

و بی تو ...هیچم ...روزت مبارک 
 
 

روزی از روزها یکی یکی روزها رو می شمردم .

مامانم گفته به من ،

روزی میاد که دستتو تو دستای گرمش میذارم .

مامانم گفت که آنروز میاد ،

می سپارمت به او.

تو عزیز دل من ،

 تو نور دیده ی من .

گفته بودند ، مهربانی است او ،

همه را یکی یکی می نگرد .

وقتی میرسه روز وصال ،

روز من ستاره بارون میشه .

برق شادی تو چشاش موج می زنه ،

شکوفه روی لباش می شکفه .

یکی یکی روزها رو می شمرم  .

نکنه کم بیارم . روزی از روزا ،

مادرم برد مرا ، تا که بسپارت به او.،

او که منتظره ،

تا که بینا کند . تا توانا کند من  و همچون مرا .

وقتی دیدم او را . برق شادی تو چشاش موج می زد .

رولباش شکوفه ها جمع بودند .

یکی یکی روزها رو که می شمردم .

به امروز که رسیدم پای آن لوح بزرگ ،

روی آن خط سفید ،

با گچ سبز قشنگ ،

با دلی پراز امید نوشتم 

روزت مبارک معلم عزیزم



کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


عشق واقعی
ن : جواد ( خان دایی ) ت : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ز : ۸:٢٠ ‎ق.ظ | +

 برخوردی منطقی در برابر وقایع تلخ و استحکام بخشیدن به

عشقی واقعی!!

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. 

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by javad55
This Themplate  By Theme-Designer.Com