به نام خدا
امروز صبح از دانشگاه که بر می گشتم درخت گل اقاقیا (بسم
الله گلی ) رو دیدم که تازه گل باز کرده بود و عطرش که عطر
بسیار خاصه تو خیابون پیچیده بود یک لحضه خاطره ای به ذهنم
خطور کرد که گفتم بیام تو سایت برای شما دوستان بنویسم تا
لحضه ای شما ها را ببرم به اون دوران و شاید هم لبخندی بر
لبانتان جاری بشه .

این خاطره برمیگرده به دوران مدرسه، دوران امتحانات خرداد ماه
این خاطره مربوط به این که پدر مادران این باور را به ما ها القاء
کرده بودن که اگر پرچم این گل که شبیه بسم است . زیر
زبونت بزاری بری امتحان قبول میشی من هم هر موقع می
رفتم امتحان سر راهم درخت گل اقاقیا ( بسم الله گلی ) را می
دیدم و چوناز بچگی قدم از سایر بچه دراز تر بود برام آسون
بود چیندش و با این خیال که همیشه برام آسونه چیدنش یک
روز از روزهای زیبای خدا که سال 1375 بود و من امتحان ریاضی
داشتم و پنجم ابتدایی می خوندم و امتحانم نهایی و استانی
بود من دیر کرده بودم مجبور شدم با تاکسی برم حوزه امتحان ،
اگر خاطرتون باشه تو پنجم ابتدایی تو مدرسه خودمون امتحان
نمی گرفتن مثلا من که دانش آموز مدرسه شهید میانجی بودم
حوزه امتحانم مدرسه مالک اشتر سابق و مدرسه نمونه شهید
باکری کنونی بود . بهتره حاشیه نرم و ادامه خاطره را براتون
تعریف کنم
بعله عرضم به حضور گلتون داشتم می گفتم دیر کرده بودم
حدودا 5 الی 10 دقیقه بهامتحان مونده بود رسیدم سر خیابون
مدرسه تو اون هین دنبال گل اقاقیا گشتم تا اینکه بچینم و
پرچمشو بزارم زیر زبونم ولی دریغ از درختی که سالم مونده
باشه و همه گل های پاینی رو چیده بودن و نتونستم گل رو پیدا
کنم و دوان دوان رفتم مدرسه ولی با چشم گریان مراقب که یک
آقای خوش سیما و مهربان بود وقتی منو دید که خیلی پکرم و
گریان از من جویا شد که محبوب زاده چرا گریه میکنی گفتم آقا
بسم الله گلی نتونستم پیدا کنم به شوخی گفت اومدی امتحان
یا چیدن گل گفتم آقا امتحان گفت : برای چی میخواهیش گفتم
بزار زیر زبونم با چشم گریان گفتم آقا این امتحانو میوفتم ،
مراقب بعداز این که یک نیش لبخندی زد گفت پسرم ایرادی
نداره الان برات گل شو میارم بزاری زیر زبونت بعدش گفت : مرد
که گریه نمیکنه من با صدای لرزان و گریان گفتم آقا سر راه
نتونستم بچینم قدم نرسید آخه همه بچه ها اون پاینیا رو چیده
بودن . گفت نگران نباش من یه دسته گل تو دفتر دارم که
یکی از بچه برام چیده میرم الان از اون میچینم برات میارم . من
تا اینو شنیدم خیلی خوشحالم شدم و گریم قطع شد بعدش
آقای مراقب برام آوردم سریع پرچم گل رو کندم زیر زبونم
گذاشتم و با گونه های خیس شروع کردمبه نوشتن ورقه
امتحان شدم و بعد همه رو جواب دادم . وبا خوشحالی تمام
ورقه رو تحویل آقای مراقب دادم . و آقای مراقب گفت محبوب
زاده دیگه اشکاتو نبینما تو دیگه مرد شدی و با لهن شوخی
گفت زودتر ازدواج کرده بودی الان هم سن واندازه من یه پسر
داشتی تو دیگه مرد هستی گریه نکن باشه........ من هم گفتم
باشه آقا و حوزه رو ترک کردم
و الان هم که الانه به یاد اون خاطره میوفتم خندم میگیره و آرزو
دارم اون آقا مراقب که اسم فامیلشو هم نمی دونم هر کجا
هست موفق و سر بلند باشه.
خاطره ای بود از حمید محبوب زاه بود به نقل از دوست بزرگوارمون
انشالله شاد و سلامت باشید در پناه خداوند بزرگ و مهربان