شعر عاشقانه

باران ببارد یا نبارد...! چتر داشته باشم یا نداشته باشم... پائیز باشد یا نباشد... هیچ کدام برایم فرقی ندارد... من از تمام رمانتیک های آبَکی خسته شده ام..! هر انسانی عطری خاص دارد!! گاهی بعضی عجیب بوی خدا میدهند... مثل "مادر"!! گر باور کنی یا نکنی حرفی نیست.... نفسم میگرد در هوایی که نفس های تو نیست... سهراب ﺳﭙﻬﺮﻱ

کاش می شد در زمان عاشقی

عشق را در هر کجا فریاد زد
در زمان گیر دار زندگی
لحظه ها را یک به یک احساس داد
کاش می شد در شمار لحظه ها
عشق بی قید و قفس را یاد کرد
در حضور گرم و پرشور دو دست

شعر عاشقانه

لذت با هم شدن را یاد کرد
کاش می شد در کنار یکدگر
از حصار این مکان آزاد شد
در کنار جاده های بی کسی
عطر زیبای من تو ما شدن را یافت کرد
کاش می شد در دل مرداب غم
شادی یک دل شدن را داد زد
بر در دیواره های قلبمان
عکس عشقی جاودان را قاب کرد

هی لعنتی" آنطور هم که تو فکر میکنی نیست... شاید روزی عاشقت بودم... روزی... ولی ببین بی تو هم زنده ام... هم زندگی میکنم... فقط گاهی در این میان... "یادت" زهر میکند به کامم زندگی را...

/ 0 نظر / 9 بازدید